چیزی نمیدانم.اینروزها بیشتر جواب هایم حول همین جمله است...پسرم انبان سوال است و دست من تهی.

قطعیت خیلی چیزها برایم از بین رفته است. در مرحله ای هستم حیرت زده و ناگزیر. حیران و نابلد راههایی

که چشم بسته میرفتم و نگاه نکرده میخواندم. شاید خستگی مفرط جسم ذهن را از بازیهای معمولش معاف

کرده و لاادری راهیست به خوابی عمیق در بیداری ناگزیر.....در دوندگی و انچه تلاش نام دارد.

به پسرم میگویم ...گوش کن.ساکت باش و صداهای اطرافت را بشنو .سعی نکن نظریه ایی داشته باشی.

صبرکه کنی و گوش که فرا دهی همه چیز را درخواهی یافت....پسر عزیزم.